تپش های عاشقانه
به خودم قول داده ام داد و هوار نکنم و از دل تنگ نه اینجا و نه هیچ جای دیگر٬ ننالم. شد یک ماه. کمی بیشتر از یک ماه. هر وقت دلم میخواهد برگردم میم دلداری ام میدهد که هی! اومدی تعطیلات! فقط لذت ببر! هنوز تکلیفم را با خودم دقیق نمیدونم. وقتی داشتم میومدم با هیچ کسی خداحافظی نکردم چون فکر میکردم - میکنم - که برمیگردم. به زودی. ولی گاهی می نشینم و لیست کتاب هایی که از کتاب خونه ی اتاقم جا مونده و نیاوردم رو مینویسم تا مامان برایم بیاورد. گاهی می نشینم عکس هایی که توی آلبوم های قدیمی اتاقم بود را در ذهنم مرور میکنم و نقشه می کشم برایشان. بعد گاهی می نشینم به کنکور ارشد فکر می کنم و حتی جلو تر از آن! برای محرم و صفر نقشه می کشم! کلا می خواهم بنویسم که خودم هم نمیدانم به اصطلاح خودمانی دارم چه غلطی می کنم! این اواخر کم حرف که بودم٬ کم حرف تر و بی تحرک تر هم شده ام! مثلا خیر سرمان اومدیم تعطیلات! به غیر از آخر هفته ها در طول هفته کلا تو اتاق در بسته و در سکوت کامل! طبقه ی بالای خونه ی خاله دربست در اختیار منه ولی اگه شما پات رو گذاشتی تو اتاق های دیگه یا حتی از آشپزخونه ش یه بار استفاده کرده باشی٬ من هم استفاده کردم. منظره ی روبروی اتاق من خیلی قشنگه. یه جنگل کاج. اکثرا اینجا هوا سرده. البته نه به سردی شمال غرب ایران مثل زنجان٬ ولی خب سرده. و این سردی گاهی مثل مه میشه یا گاهی هم مثل شبنم که رو همه ی درخت ها و خونه ها میشینه و لابلای این سفیدی ها تو می تونی سنجاب های کوچیک و درشت رو ببینی که اومدن توی حیاط خونه و لابلای درخت ها و گل های باغچه بدو بدو میکنن. روزها به همین چیزا سرگرمم و شب ها این خیابون پشتی میشه محلی برای تفکر من و داستان سازی من برای آدم هایی که گاهی پیاده گاهی هم با ماشین رد میشن و گاهی متوجه میشم که دقایق متمادی هستش که حواسم به این چراغ قرمز روبروی پنجره ی اتاقم هست که هر سی ثانیه سبز میشه و هر سی ثانیه قرمز و به همین ترتیب چراغ مخصوص دوچرخه سوارها و ... و من تو ذهنم دارم عدد سی رو میشمرم و منتظر تا چراغ سبز بشه٬ یا قرمز ... حال خودم ... ؟ خب خوبم. اگر ایران بگذارد خوبم. انقدر دلم در هوای انجاست که گاهی خجالت می کشم چیزی در فیس بوک بنویسم و مردم را ترغیب به حضور کنم. یادم هست قبل تر ازینکه بیایم هروقت میدیدم کسی در خارج از ایران سنگ سینه ی ما داخل نشینان را میزد تو دلم میگفتم : تو برو کِیفت رو بکن! نمیخواد به مایی که داریم زجر میکشیم کاری داشته باشی! ولی دروغ چرا٬ من با خوندن هر خبری اشک میریزم٬ فرق نمیکنه چه با دیدن فیلم شکسته شدن درب خیابون رشت دانشگاه پلی تکنیک از ذوق و شعف اشک میریزم یا حتی با خوندن خبر اینکه یه راننده کامیون محتوای آجرهاش رو تو خیابون خالی کرده ... یا اینکه به رهبران جنبش حبس های طولانی مدت دادن ... فرق نداره. موضوع اینه که من بغضم به راحتی با دیدن عکسی که یه دختری صورت و دهن یه دختر دیگه رو تو حجم عظیمی از دود گرفته بلند و صدادار میشکنه ... موضوع اینه که من وقتی با ایرانی های اینجا صحبت می کنم و از دیدن این همه عرق ملی تعجب می کنن ٬ ناخوداگاه عصبانی میشم و صدام می لرزه! اصلا قرار نبود این ها را بنویسم. فقط خواستم بنویسم دیگر مثل سابق دلم به نوشتن نمیرود. کلا نمیرود. البته که به این هم معتقد شدم که هر وبلاگی را عمری شاید و فکر می کنم این طفلک بچه مون هم خواننده هاش رو از دست داده هم عمرش به سر اومده و دلم نمیخواد همین طوری بی صاحب و سوت و کور و نیمه تمام رهاش کنم اگرچه که ممکنه هرکسی برای خودش هپی اِندی ته ِ این وبلاگ و صاحبش بچسباند و ... آلا! تموم! ولی خب دیگه ... زندگی ست .. مثلا تو می آیی عکس خودت و یه خواننده رو میذاری٬ پس فردا یکی دیگه فکر می کنه هنوز پات نرسیده رفتی شوهر کردی! آن هم به کی؟! به Massari لابد! گاهی فکر می کنم مازوخیست گرفته ام شاید! اصلا نمی توانم از دیدنی ها لذت ببرم. این هم از عوارض زندگی در ایران است لابد! هرچیز زیبایی رو می بینم دلم برای ایران تنگ میشه. نه الزاما خود محیط جغرافیایی٬ نه! برای آدم هایش! از بس اینجا به یاد همه بوده ام و جای همه را خالی کرده ام خودم این همه به یاد خودم نبوده ام!!کمی سخت است لذت بردن از زیبایی ها وقتی دلت برای خونواده ات تنگ شده و ناخوداگاه وقتی داری از یه منظره ی زیبا لذت میبری یاد بغض بابا می افتی ٬ یاد این می افتی که داداش کوچیکه یواشکی پای تلفن می گوید مامان و بابا خیلی بی تابی می کنن٬ بردند عکست رو گذاشتن روی میز بغل تخت و یواشکی گریه می کنند! خب سخت است ... واقعا سخت است ... بعد از این طرف .... باید یاد بگیرم بیشتر از این ها روی پاهای خودم به ایستم. باید بیشتر از اینها یاد بگیرم که نشکنم٬ خم نشم٬ نترسم و بزرگ بشم ... یاد خواهم گرفت ... ته نوشت : این متن رو بدون ادیت نوشتم و تمایلی هم برای نگارش ندارم. * وقتی خبر مرگش رو شنیدم باورم نمیشد. دلم میخواست زنده می موند. دلم میخواست اونقدر زنده می موند تا پیروزی این جنبش رو ببینه و بعد اون قدر در زنده بودنش رنج بکشه تا بفهمه چه بلایی سر مردم و جوون های این کشور آورد! اگرچه که خودش کاره ایی نبود٬ ولی به نظر من هر کسی دستش با اینا تو یه پیاله باشه مستحق اینه که روزی چند بار آرزوی مرگ کنه! * وقتی این یکی خبر رو راجع بچه های دانشگاه خودمون شنیدم دلم گرفت. دروغ چرا٬ بغض گلومو گرفت که اون روزها با چه نیتی٬ با چه شوری شعار میدادیم و سراغ " حق " رو می گرفتیم. ولی چه جوری جوابمون رو دادن. چه جوری بغض رو تو گلومون نشوندن .... دوست های من٬ هر کدوم به یک سال و چهار ماه زندان محکوم شدن! فیلمی که از دستگیری مددی گرفته شده بود شاید دیگه وقتشه ازینجا کوچ کنم. شاید زندگی جدید یه جای جدیدی رو هم می طلبه. شاید نباید می نوشتم " دیگه ازین به بعد به هیچ کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه! " . شاید نباید تموم می شد! شاید باید همون میموندم ایران. شاید هیچ وقت نباید پرنسس می شدم. شاید ... شاید ... شاید .... زندگیم پر از شاید هاست! مقصد قبلی و مبدا فعلی هستم. یه کم بی قرارم. نمی دونم چرا. همش احساس می کنم چیزی رو جا گذاشتم که نباید جا می ذاشتم! هنوز نمیدونم اون چیز چیه! یه کم بی حوصله و بهونه گیر شدم. شما - هر کسی میتونه مخاطب این شما باشه - از نوشته های من دلگیر نشید. خودم میدونم که روزهای زیادی میشه که لحن نوشته هام توهین آمیز و گستاخانه ست! ( البته درباره ی صحبت های قبلیم هم چنان سر حرفم هستم! این خط مخاطبش به کسانی هست که برام کامنت خصوصی گذاشته بودن ) ولی در کل ... حال من خوش نیست این روزها ... شاید ٬ شاید مکان جدید بتونه روحیه م رو بهتر کنه! ته نوشت :فردا شب به یه هالوین پارتی بزرگی دعوت شدم. دخترخاله از قبل رفته برای من لباس های جادوگری خریده! شاید اگه مجیک استیک بگیرم دستم بتونم زندگی خودم رو هم عوض کنم! * . اتفاقات خیلی زیادی توی این مدت رخ دادند که تقریبا میشه گفت سرنوشت و مسیر زندگی من رو مشخص کردند که دلم نمیخواد ازشون به هیچ عنوان حرفی زده بشه.یک شنبه صبح زود - کمتر از ۵ روز دیگه - ایران رو دارم ترک می کنم و نمیدونم اونجا چه چیزی در انتظار من هست. روزهای آخری هست که ایران هستم و شاید مسخره باشه که هم دلم میخواد هرچی زودتر از اینجا بکنم و برم و دیگه هم هیچ وقت برنگردم! و هم دلم نمیخواد که این زمان باقی مونده بگذره و یه جورایی می ترسم از گذر زمان! از آینده ی نامعلومی که اون طرف مرزها در انتظار من هست! از نظر روحی و جسمی اصلا تحت شرایط خوبی نیستم. سه هفته پیش جراحی داشتم و هنوز کمی درگیر کبودی ها و ضعف های جسمی حاصل از این جراحی هستم. از نظر روحی هم خب ٬ بالاخره هر کسی تو برهه های مختلف زندگیش درگیری هایی با خودش داره که فکر می کنم توی این مدت برای من این درگیری ها به اوج خودشون رسیدن! احتیاج به کمی آرامش دارم. * . در رابطه با پست قبلی٬ لازم به ذکر می دونم که من همچنان به چیزهایی که نوشتم معتقد هستم. : ۱ . نه من مولد چنین جامعه ایی هستم٬ و نه تقصیر من بوده که کسی تو خونواده ایی به دنیا اومده که اونو هرزه و بیکار و بیعار به بار آورده! ولی یه چیزی رو میدونم! اینکه بیکاری و بیعاری و هرزه بودن ارثی نیست! که اکتسابیه! من نوعی می تونم آینده و سرنوشتم رو خودم تعیین کنم نه خونواده ایی که توش به دنیا اومدم. شاید درصد خیلی کمی از شخصیتی که من دارم مربوط به خونوادم میشه و نه همش! این خود من هستم که تصمیم میگیرم چی بشم! این خود من هستم که باید تشخیص بدم اگر من تو چنین خونواده ایی به دنیا اومدم و کس دیگه ایی تو یه خونواده ی پولدارتر و یکی دیگه تو یه خونواده ایی که سرپرست خونواده معتاد بوده همه رو معتاد کرده٬ این تقصیر هیچ کدوم از ماها نیست! من می تونم نسبت به همشون خنثی باشم٬ ولی وقتی اون نفر سوم که از من پایین تره من رو مقصر میدونه و سعی می کنه حق خودش و پدران معتادش رو از من نوعی بگیره٬ من میتونم همچنان نسبت بهش خنثی بمونم وقتی میدونم این فرد دائما در سعی و تلاش ِ تا به من صدمه بزنه؟؟ تا منو تحقیر کنه؟! من هرچقدر هم نسبت به شعارهای انسان دوستانه و بشردوستانه و حقوق ضایع شده ی مردم زیر فقر معتقد باشم٬ به گداپروری اعتقادی ندارم! خیلی از دوستان صمیمی من جز خونواده های فوق العاده محروم هستن که من رابطه ی صمیمانه ایی هم باهاشون دارم٬ من اصلا نمیخوام خودم رو جدای از جامعه بدونم! حرف من اینه که دلیلی نداره من نوعی نسبت به مال و اموال مردم به دید نفرت و بغض نگاه کنم! دلیلی نداره اگر کسی ماشین یک میلیارد تومنی زیر پاش هست من ازش بدم بیاد و فکر کنم حق منو خورده و بخوام حقم!!! رو ازش به نحوی بگیرم! حرف من اینه! من به کسی توهین نکردم که کسی بدش بیاد! من گفتم من از آدم هایی که از عالم و آدم طلبکار هستن و فکر می کنن وقتی اینا در حالت نئشگی و خماری بودن٬ یا نه بدتر از اون هرزگی میکردن٬ بقیه حقشون رو بالا کشیدن و اینا وقتی از نئشگی دراومدن میخوان حق خودشونو خونوادشونو از بقیه بگیرن!! بدم میاد! متنفرم! ۲. دوستانی که گوگل ریدر دارن میتونن همچنان متن قدیمی که من نوشتم رو بخونن و ببینن که من تغییری در متنی که نوشتم ندادم! من چه اون زمانی که عصبانی بودم٬ چه الان همچنان معتقدم افراد هرزه٬ بیکار٬ بیعار چنین دیدی نسبت به بقیه مردم دارن! حالا این افراد حتی میتونن تو طبقه ی متوسط جامعه هم باشن که نسبت به بالاتر از خودشون چنین دیدی داشته باشن! ۳. فکر می کنم اگر همچنان چنین آدمهای عقده ایی مریضی توی جامعه هستن٬ از دلسوزی خودمون باشه! اگر با چنین آدم هایی خیلی جدی برخورد بشه و بفهمن که مقصر واقعی خودشون هستن و نه من نوعی! وضع خیلی بهتر میشه. هم باعث میشه انرژی که صرف تخریب به اموال دیگران میشه تو راه بهتری صرف بشه٬ هم از تنفر دو طرف کم میشه و در نتیجه تعارض و تقابل بین آدم های جامعه کمتر . ۴. و در آخر اینکه٬ هر آدمی مجاز هست که از آدم های خاصی بدش بیاد. اگر کسی از این حرف های من رنجیده خاطر میشه لابد خودش هم به دید بغض و نفرت به اموال مردم - که نمیدونه از راه حلال به دست اومده یا نه! - نگاه می کنه و حتی ممکنه - که نه! حتما! - تو دلش به اونا تهمت دزدی و کلاهبرداری هم بزنه! بله٬ درست خوندید٬ اگر تا الان متوجه نشده بودید عذر میخوام! من از آدم هایی که خون بهای پدرانشون رو تو مال و اموال دیگران جستجو می کنن متنفرم! الان متوجه شدید من یک نژاد پرستم؟ این بحث از نظر من تموم شدست. هر کسی با من و اعتقادات من مشکل داره اون بالا یه علامتی هست شبیه × ٬ اونو بزنه منو هم از صحنه ی روزگارش محو می کنه! * مدتی احتمالا نخواهم نوشت. شاید هم بنویسم. ولی نه به روال قبل. * شرمنده ی تمام دوستانی که کامنت خصوصی نوشتن٬ ازین به بعد به کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه. * صبر کردم که تا تقویم ورق بخوره تا بتونم بنویسم : سبز خواهم ماند! فردا می بینم تون! تازه داشتم این عینک بدبینی و تنفر رو از روی نوک دماغم جابه جا میکردم و به جاش عینک خوش بینی و مهربونی نسبت به مردم کشورم می زدم. تازه داشتم یاد میگرفتم که مهربونی کنم و دوستشون داشته باشم. دیگه پشت چراغ قرمز که می رسم شیشه هارو ندم بالا و از وجود قفل مرکزی برای بار چند هزارم؟ یا شایدم چند میلیونیم! مطمئن نشم! تازه داشتم به اینکه توی پیاده روها از زیر دیوار رد بشم و با صدای شنیدن موتور سواری صدبار به خودم نلرزم و نمیرم عادت می کردم! به اینکه کمی "شُل" کنم خودم رو تو هجوم رفت و آمدهای این شهر. ولی نشد باز! هنوز تو شوک هستم. هنوز باورم نمیشه. که یه عوضی روانی بزنه ۴ تا شیشه ی ماشینم رو پودر کنه! بعد ضبطی که توی داشبورد هست رو بی خیال بشه فقط عروسک هام رو ببره و بذاره فقط ۲تا شون بمونه! پلاک ماشینم رو بکَنه و مچاله کنه و ۲۰ متر اون طرف تر بندازه توی جوب آب ٬ ۴ تا لاستیکهام رو پنچر کنه! باورم نمیشه که این کار ها رو یه آدم معمولی بتونه انجام بده! اگه تو این درگــ.یــ.ری های بعد از انتــ.صـ.ـا بــ.ـات رخ داده بود کمتر تعجب میکردم تا الان! اگه میومد و ضبطم رو میبرد انقدر عصبی نمی شدم که احمق این کارهارو کرده! انقدر به مردم وحشی گری یاد دادن که مردم عقده ایی شدن٬ بدبخت شدن. من از توده ی عامی متنفرم! من دیگه دلم برای بدبختی تون نمی سوزه! من دیگه دلم برای فقر و نداری تون نمی سوزه! دیگه دلم برای هیچ کدوم از شما احمق هایی که رفتید و به ا.ن رای دادید نمی سوزه! که حقتونه! من فقط دارم به این فکر می کنم که چه جوری خودم و عزیزانم رو ازین گندابی که شماها درست کردید نجات بدم! من به معنی واقعی ازتون بدم میاد! نمی شه! این نفرت٬ این نژاد پرستی٬ این تنفر از شما بدبخت هایی که معتادید ٬ هرزه ایید٬ بیعارید و در عین حال چشم دیدن ازخودتون بالاتر رو ندارید٬ هیچ وقت تو وجود من از بین نمیره! شماها لیاقتتون همین حکومت وحشی ِ! لیاقتتون همینه که بزنن تو سرتون! واسه خودمم متاسفم که تونستید من رو انقدر عصبانی کنید که بخوام از وبلاگم واسه آروم کردن این خشم فروخورده ام استفاده کنم! واسه خودمم متاسفم که دارم تو این دیوونه خونه زندگی می کنم! واسه خودمم متاسفم که مجبورم تو چشم های پر از کینه ی شماها نگاه کنم! باید بهتون یه چیزی رو بگم! که منم از شماها متنفرم! که منم از شماهایی که با گدایی کردن و جیب بری کردن زندگی تون رو میگذرونید ولی میخواید زندگی خوبی داشته باشید متنفرم! آره! من با این همه ادعایی که دارم با این همه شعارهای رنگاوارنگی که میدم٬ ولی دلم واستون نمیسوزه! ازتون متنفر هم هستم! پ.ن : لطفا کسی این چند خط آخر رو به خودش نگیره. انقدر عصبانی و شوک زده هستم که بخوام این متن رو خطاب به اون عقده ایی بدبخت - که ممکن هم هست اصلا ندونه اینترنت رو چه جوری می نویسن - اینجا قرار بدم. پ. ن ۲ : میدونم که این اتفاق جور دیگه ایی هم می تونست بیفته. می تونست زمانی که من توی ماشین تو یه جای خلوت بودم سرم بیاد. می تونستن به خودم هم آسیب بزنن. ولی باز حتی تصور چنین اتفاقی خشم منو کمتر نمی کنه. پ. ن ۳ : دلم نمیخواد از حال و روز این روزهام کسی بدونه. شدم همون پرنسس گوشه گیر و اخمویی که از شکنندگی بودن رفتم ته ِ کمدی قایم شدم و منتظرم کمی حالم بهتر بشه و بعد - شاید - بیایم و از این روزهای سخت بنویسم ....
اضافه شده : مطلب نه چندان بی ربطی با این پستم در وبلاگ سایه خوندم٬ حیفم اومد لینکش نکنم :
| Design By : Night Skin |

